حسن الحسيني الخراساني القوچانى ( آقا نجفى قوچانى )

53

وصاياى ارسطو به شيماس ( شرح رساله تفاحيه ) ( فارسى )

غلبه كرد و او را تابع خود نمود و نيز پاكى روان او دست بر آز و خشم يافت و اين خوىها را مقهور كرد و هوا را همسان خود كه پاك بود ، پاك گردانيد ، پس زشتكارى نسبت به روان و نفس ناطقه عارضى است نه اصلى و وصف عارضى اگر به مهارت و تكرار رسوخ و استحكام نيابد ، زود زايل گردد و روان كه پاك‌طينت است بر او چيره گردد و اگر رسوخ يافت و ملكهء او شد ، آن ملكهء زشتكارى توانا مىشود و روان ناتوان و در اين صورت روان ناتوان بيچاره گردد « 1 » و راه چارهء او منحصر به دستورات انبياء و حكمت عمليّه و مراقبت تامّه است كه از آن زشتكارى خلاصى يابد . ليناس گفت : پس چون ميان روان و هوا چندين ميانه است و جدايى كه هوا زمينى و حيوانى است و روان آسمانى و ملكوتى ، از چه افتاد كه هوا با روان از تن جدا شود ؟ مىبايست ملازمه نباشد بين جدايى روان و جدايى هوا از تن و حال آنكه مىبينيم كه هر وقت روان از تن جدا شد و رفت ، هوا هم از تن مىرود . [ روان فروزنده و هوا سوزنده است ] ارسطو گفت : روان فروزنده است و نور است و هوا سوزنده و آتش است و چون از اختلاط تن و به قوّت تن يكى كه هوا باشد بر سر آيد و غالب شود ، تن را بسوزد همچنان كه آتش هيمه را بسوزد و فروغ و روشنى روان را از تن برون كند همچنان كه آتش روشنايى و تپش را از اندرون چوب به در كند و هوا برون كردن آتش است روشنايى روان را از تن يعنى هواكارى مىكند كه تن را از قابليّت تعلّق روان به او مىاندازد . بهتر اين است كه بگوييم هوا كه از روح حيوانى خيزد وابست است به روان نورانى و اگر به حكمت گرايد نور روان بر هوا غالب آيد و هم او را از جنس خود كند ، بلكه قواى حيوانيّه از آن سورت خود بشكند و اخلاق ستوده گردد ، چنان‌كه امير عليه السّلام فرموده : « فصار موجودا بما هو انسان لا موجودا بما هو حيوان » « 2 » و اگر به عكس هوا بر روان

--> ( 1 ) - درختى كه اكنون گرفتست پاى * به نيروى شخصى برآيد ز جاى گرش همچنان روزگارى هلى * به گردونش از بيخ برنگسلى ( گلستان سعدى ، باب اوّل ، حكايت چهارم ) ( 2 ) - آنگاه موجودى با هويّت انسان و خواصّ او گردد نه موجودى با ماهيّت حيوان و خصوصيات حيوان لا به شرط !